تبليغاتX
روزهای من,روزهای تو, روزهای ما...

روزهای من,روزهای تو, روزهای ما...

فرهنگی, ادبی, سیاسی, مذهبی

سلام سلام سلام

خوبین ؟ وای ملت من که حسابی خوبم هرچند در طول اینمدت که نبودم خوب و بدام زیاد بود اما شما خوب باشیدچون الان من خوبم اونم  حسابی فردا می رم خونه دارم از ذوق سکته می کنم امتحانا م همش تموم شد شاید خیلی ها اذیت شدن مامانم که نرفتم و .... اما مهم اینه که تموم شد ..... خیلی حرفا می خواستم بنویسم که دیگه نمی نویسم و باید بگم کلا ازتون خداحافظی می کنم نمی دونم شاید برای همیشه شاید برای مدتی فعلا می دونم که کلا روندم عوض شده کارام و مسیولیتام زیاد شده دیگه وقت ندارم امیدوارم همیشه یادتون بمونه که به بچه محل باحال هم تو این پردیس نفس می کشید و راه می رفت....یادتونم رفت خوب رفته دیگه پس بای
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط بچه محل...  | 

نفس کشیدن در محرم توفیقی است تلخ اما زیبا ....انگار بوی خاکی که با خون نمدار شده باشد همه جا را پر کرده است.....

انگار صدای گریه ی کودکی بی تاب ...

انگار قصه ی دختری تنها...

انگار ماجرای شیرزنی استوار....

همواره تکرار می شود....

در هر لحظه .....

در هر جا.....

درون ما کربلایی است که گاه حسین حقیقت را سر می بریم و گاه .....

یادمان باشد هر لحظه عاشورایی است که ....

انتخاب جبهه باماست...

راست بایستیم یا چپ....

باستیم با نور برای حق یا....

نگاه کن ...

بیشتر ...

بهتر....

هر روز

هر جا

تصمیم گیری تو بین خیر و شر ...

داستان تکراری زندگی بشر....

تا تکامل ....

همیشه خیر و شر هستند....

تو باید نور را بو بکشی...

حق را ببینی ....

برای حقانیت دستی تکان دهی ....

و لبخندت را نثار لحظه های نورانی امید برای رسیدن به اوج بکنی.....

خوب بنگر ....

درون ما .....

کربلا....

عاشورا....

                             

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط بچه محل...  | 

سلام

چه طورین ملت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ خوبین؟ما هم خوبیم

راستش اتفاقات زیادی افتاده این چندوقت که نبودم همه جورم بوده از دلخوری بین بچه های یکی از کانون ها به خاطر بینظمی و سروقت نیمدن یک نفر  که البته تا حدودی رفع شده ..... تا مراسم خاستگ... اونم .....که شکر خدا .... اونم چی ؟ حالا بماند ... البته اگرم بگم احتمالا نشناسین ولی  رد شد رفت دنبال کار خودش ..... خوب بالاخره پیش می یاد دیگه مهم نبود ....وبالاخره سایر اتفاقات خنده داری که معمولا تو اتاق ما می افته به قول بچه ها اگه تا حالا همه فکر می کردن عجایب دنیا هفت تاست به خاطر اینکه که ما خودمونو لو ندادیم اتاق ۱۰۹ هشتمیشه نخواستیم ریا شه ....بگذریم.... سه شنبه یعنی فردا آره بابا همین فردا جلسه ی دبیر های کانون و مدیر مسئول و سردبیر نشریات است در تهران آنهم با حضور.... که ما را هم دعوتیدند ..... حال مانده ایم....بااینهمه تحقیق چه گلی به سرم بریزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اوایل که گفتم این ترم تحقیق دارم و ... یکی گفت نه بابا غصه نخور کپی پست حله ! آخه خدا خیرت بده حل نشد که ....گفتم استادا این ترم رفتن تو فاز پوس کنی .....یه تحقیق با موضوع حجاب در ادیان الهی در سیر تاریخ با کنفرانس ..... یه تحقیق با موضوع بررسی بعد عقلانی شخصیت بشر  یه تحقیق با موضوع ازدواج حضرت علی و زهرا یکی دیگه با موضوع زیبایی در اسلام ....وااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!!!!چه کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/تازه کلی جزوه ناقص دارم ...... آخر ترمه و تازه داره یادم می یاد دانشجو ام تازه به گمانم امتحان کمربند تکواندو ام دارم البته هنوز معلوم نیست خدا  کنه خبر اشتباه  باشه ...ولی خداییش هم اکنون محتاج دعاهای سبزتان هستم .... تازه چند وقته که چون سه تارم نیست کلاسای موسیقی ام دودر کردم عذاب وجدان....... ترم زبان هم امتحاناش کی هست  خدا می دونه؟ حال کردین با یه سر چندتا سودا دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟راستی یه چی بگم کباب شید ملت ازم سن ایچ گرفتن به گمانم ۱۰ -۱۲ نفری بودن مامان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از شما چه خبر ؟

بازم حرف دارم ...

راستی برو بچه باحال کانون ادبی یه محفل به اسم نوای نینوا با موضوع شعر آیینی و عاشورایی گرفتن ....خفن شعرهایی خوانده شد .....جای همهتان خیلی پر .....

فکر کنم تا بعد امتحانا دیگه این طرفا پیدام نشه هر چند خیلی دوست داشتم در مورد محرم و .... مطلب بذارم اما.... باید قضا شو به جابیارم . ... می خواستم قالب وبو عوض کنم محرمیش کنم اما دلم نیمد با این کار باعث شم این فکر جون بگیره که بچه شیعه ها تازه محرم صفرا یادشون می یاد ...  اما خداییش همین طورم هستیما..... محر صفر رمضان ما می شیم بچه مسلمون و شیعه باقی سال ...... خوب دیگه خیلی حرفیدم ........التماس دعا هم محلی ها....ثانیه هاتون سرشار از عطر نفس های خدا.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط بچه محل...  | 

شب عاشورا بود...

بیست سال است که زندگی می کنم پیش از آن فقط بودم و این بیست سال که تمامی عمر حقیقی من بوده است همه بر سر یک حرف گذشته است و براده های حیاتم و ذرات وجودم و تکه تکه ی روحم و قطعه قطعه احساسم و خیالم و اندیشه ام و لحظه لحظه ی عمرم همه در حوزه ی یک جاذبه و مجذوب یک مغناطیس بوده است و بدینگونه همه حرکت ها و تضادها و تفرقه ها و پریشانی ها در من یک جهت گرفته اند و با یک روح زندگی کرده اند و با اینکه جورا جور بوده ام و گوناگون ...و میان دل و دماغم از فرش تا عرش فاصله بوده است و احساس و اعتقاد و ذوق و اندیشه و کار و زندگی ام هر یک اقنومی از ذاتی دیگر و با جنس و فصلی دیگر با این همه یک جور بوده و همه بر یک گونه و با یک گرایش و در زیر این کثرت پیدا یک وحدت پنهان و بالاخره در این عالم صغیر ی که من حقیر باشم طبیعتم و ماوراء طبیعت م بود م و نمود م و غیب م و شهادت م و ماده ام و معنی یم و عقل م و عشق م و دین م و دنیای م خودخواهی ام و مردم خواهی ام و لذت و رنج م و فقر و غنی ام و افزون طلبی و ایثار م و دوست داشتن وارادت ورزیدن و شهد و شرنگ و پیروزی و شکست م ...که هیچکدام در قالبی نگنجیده اند و در نظمی آرام نگرفته اند و تسلیم وضعی نبوده اند هه پیکره واحد یک توحید گرفته اند و همه منظومه یک هیات و یک جاذبه و یک آفتاب!
و این همان یک حرف بود همان که تمامی عمر حقیقی ام بر سر آن رفت و همان که زبانم و قلمم جز آن یک حرف نگفت و ننوشت و نمی دانست که :
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم! چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب؟
که رفت عمرو هنوز م دماغ پر ز هواست !

و آن یک حرف : مردم !


عاشورا بود ُعاشورای سال ۴۹

و من سوگوار مر گ خویش در دلم عاشورایی از قتل عام همه امیدهایم و من شاهد کربلای سرنوشت مظلوم خویش و شهید اسارت هر چه از من بازمانده و چه دردناک سرنوشتی....و من که صدق این سخن اما صادق را همه عمر تجربه کرده بودم که همه ماه محرم است و همه جا کربلا و همه روز عاشورا آن سال و آن ماه و آن روز بیش از همه وقت احساس کردم اینچنین است و بیش از همیشه دریافتم که در آخر الزمان چگونه فضیلت ها رذیلت می نماید!

و آخر الزمان گویی همیشه است! ...

.بیخودی نیست که علی در احد هنگامی که در برابر سیل مهاجم خصم شمشیر می زند می غرد و در کوفه هنگامیکه بر سر منبر سخن می گوید ناگهان از بیتابی درد و عجز محکم بر صورت خویش سیلی می زند!

احساس کردم که به بن بست رسیده ام نه در کار و مبارزه و زندگی اجتماعی و عقیده و راه و هدف و .... که در وجود داشتن !
بر خلاف آنچه روشنفکران فرنگی مآب که از قضیه پرت اند می پندارند روشنفکری که به مذهب تکیه می کند و ارزوهای انسانی اش را- نه در ایدئولوپی مرسوم ضد مذهبی- که در متن فرهنگ و ایمان و عقاید مذهبی خویش دنبال می کند در جامعه ی مذهبی تنها تر می ماند ....

هوا تیره و شب سیاه و افق گرفته و عبوس و زمین از هول آرام گرفته دو ظلمت حاکم و برقی اگر بود برق نگاه گرگی و صدایی اگر بود زوزه ی روباهی و توطئه در کار و بازار اتهام و دروغ گرم و متفرعنان مسلط و قارونیان و بلعمیان و ساحران ریسمان های بردگی به سیماب فریب آغشته و دشمنان بیدار و دست اندر کار و عوام بر افروخته ی جهل ...

دکتر شریعتی .حسین وارث آدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط بچه محل...  | 

سلام

خوبین شما؟؟؟

راستی

 

من چه رنگی ام؟؟؟

 

سفید؟

 

سیاه؟

 

آبی؟

 

قرمز؟

 

صورتی؟

 

ارغوانی؟

 

سبز؟

 

قهوه ای؟

 

نارنجی؟

 

خاکستری؟؟؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط بچه محل...  |